تبليغاتX
راز آتش وبلاگ

راز آتش

و چشمانت راز آتش است...

حکایت بارانی بی امان است

این گونه که من

دوستت می دارم .

 شوریده وار و پریشان باریدن/بر خزه ها و خیزاب ها/به بی راهه و راه ها تاختن

 بی تاب و بی قرار/دریایی جستن

و به سنگچین باغ بسته دری سر نهادن/و تو را به یاد آوردن

چون خونی در دل/که همواره/فراموش می شود .

 حکایت بارانی بی قرار است

این گونه که من

دوستت می دارم .

"شمس لنگرودی"

این همه سال گذشته و هنوز به بارش بارون عادت نکردم.هنوز وقتی هوا ابری میشه و صدای غرش رعد دل ابرای خاکستری آسمونو می شکافه پر از ترس و ذوق زدگی میشم.همه ی روحمو پر از حس بوییدن می کنم و یه نفس بوی بی نظیر خاکو می بلعم.به خودم که اومدم دیدم عین بارون شدی.اومدنت بهم غم شادی زیبایی میده.از همون رنگای خاکستری ابرای آسمون دلمو پر می کنه برا رفتن زود زودت.می بینی هنوز به رفتنتم عادت نکردم!!و شادی باور نکردنی که هر دفعه یه رنگیه و یه راهیه به قلب پر از تلاطمم.عادت نمی کنم به بودنت به نبودنت به روح بزرگت.هر روز یادت به شوقم میاره و سبکبار می شم.وقتی میای هیچی نیست هیچی هیچی.همه چی تویی.وقتی میری هیچی نیست هیچی هیچی.همه چی ناپدید میشه.و من به خودم میام و می بینم محو زیبایی پدیده هایی شدم که دورمه و تو رو یادم میاره.عکس تو توی آینه چشمام برق می زنه و با آرامش چشمامو می بیندم تا نی نی چشمام پاک و تمیز بشه.اینجاست که یه نفس عمیق و سنگین می کشم و با عشق می گم خدایا مرسی.

نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 23:8 توسط آیدا در آینه| |

نه مرادم نه مریدم... /نه سمائم، /نه زمینم...،

این سخن را من از امروز نه‌ گفتم، /نه‌ نوشتم،
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...

گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم،

تا کسی نشنود آن راز گهربار جهان را، /آنچه گفتند و سرودند تو آنی ...

خود تو جان جهانی...، /تو ندانی /که خود آن نقطه عشقی
تو اسرار نهانی /همه جا تو...

همه‌ای /با همه‌ای /همهمه‌ای
تو سکوتی
تو خود باغ بهشتی.....

در همه افلاک بزرگی، /نه که جزئی ،
نه چون آب در اندام سبوئی، /خود اوئی،
به‌خود آی
تا به درخانه‌ی متروک هرکس ننشینی
و به‌ جز روشنی شعشعه‌ی پرتو خود /هیچ نبینی

و گل وصل بچینی.......!

                                                          "منسوب به مولانا؟!"

مثل سایه ست یه سایه ی موندگار و جاودان ، پر از رنگ و صفا و شیرینی.یه سایه که همیشه همه جا هست . کنارم حسش می کنم اما نمی تونم لمسش کنم. نه که نباشه هست، همه ی دنیای کوچیکمو پر از یاد حضورش می کنه.می دونم هیچ جا کنارم نبوده تا پا به پاش قدم بزنم ، لمسش کنم  و تا آسمونای خدا پر بکشم .سایه ی رنگین کمونیش راه های غریبمو آشنا می کنه.انگار سال هاست تو کوچه پس کوچه ها با یه دنیا خاطره کنارش پرسه زدم و پریدم .می گردم دنبال نشونه ها و خاطرات شیرینش پیداش نمی کنم اما همه چیز منو یادش میندازه .یه سایه ست که تو هوای بارونی و برفی تو آفتاب و گرما و سرما زاویه ی دیدمو لبریز از حضورش می کنه. 

نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 23:47 توسط آیدا در آینه| |

ای شب از رویای تو رنگین شده/سینه از عطر توام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش/شادیم بخشیده از اندوه بیش...

ای تپش های تن سوزان من/آتشی در سایه ی مژگان من...

ای دو چشمانت چمنزاران من/داغ چشمت خورده بر چشمان من...

آه ای روشن طلوع بی غروب/آفتاب سرزمین های جنوب...

عشق چون در سینه ام بیدار شد/از طلب پا تا سرم ایثار شد...

آه می خواهم که برخیزم زجای/همچو ابری اشک ریزم های های ...

ای نفس هایت نسیم نیمخواب/شسته از من لرزه های اضطراب

خفته در لبخند فردا های من/رفته تا اعماق دنیاهای من ...

این دگر من نیستم من نیستم/حیف از آن عمری که با من زیستم...

                                                                                          "فروغ نازنینم"


شبای ملس بهاریم پر شده از یاد و خاطرات سبز روزای شاد با تو بودنم.اونقدر مرورت می کنم که خواب منو می بره تا واقعیت های بودنت!آرامش گشت و گذار بی نظیر روحم تا کوی تو همه ی شب دلتنگیمو شیرین و دلچسب می کنه و من شاد و راضی قدر این بودنتو تو روحم می دونم.غمای روزای سخت تنهایی میرن و منم و یه دنیا لذت و زیبایی یادت.عطر شیرین و گرم تنت هوای مهتابی اتاقمو پر از نور می کنه و من سرخوش و شاد چشم که باز می کنم لبخند رضایت شیرینی دلمو پر از طراوت می کنه.

پی نوشت: گاهی هرچی میگم خدای مهربونم مرسی انگار روحم راضی و آروم نمی شه.

نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 21:47 توسط آیدا در آینه| |

تو آن پرنده ی رنگین آسمان بودی/که از دیار غریب آمدی به لانه ی من
چو موج باد که در پرده ی حریر افتد/طنین بال تو پیچید در ترانه ی من
پرت ز نور گریزان صبح گلگون بود/تنت حرارت خورشید و بوی باران داشت
نسیم بال تو ،عطر گل ارمغانم کرد/که ره چو باد به گنجینه ی بهاران داشت
چو از تو مژده ی دیدار آفتاب شنید/دلم تپید و به خود وعده ی رهایی داد
چراغی از پس نیزار آسمان رویید/که آشیان مرا رنگ روشنایی داد ...
غم گریز تو نازم که همچو شعله ی پاک/مرا در آتش سوزنده زیستن آموخت ...
                                                                                             "نادر نادر پور "
در گذرگاه سخت و طاقت فرسای تجربه ها و لغزش های مکررم، پهنه ی وسیع روحمو از سنگلاخ ناشناخته های درونم پاک می کنم و به هوای بارون زده ی قلبم به امید دیدن دوباره ی رنگین کمون لبخند میزنم. من هستم و دوباره چشم های خیس و دردناک و قرمزمو به روی تو باز می کنم.

نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 21:39 توسط آیدا در آینه| |

و چشمانت راز آتش است.

وعشقت پیروزی آدمی ست/هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد.

و آغوشت /اندک جایی برای زیستن/اندک جایی برای مردن...

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود/و انسان با نخستین درد.

... من با نخستین نگاه تو آغاز شدم...

دستانت آشتی ست/و دوستانی که یاری می دهند/تا دشمنی/از یاد برده شود...

تا در آیینه پدیدار آیی/عمری دراز در آن نگریستم/من برکه ها و دریاها را گریستم

ای پری وار در قالب آدمی! ...

حضورت بهشتی ست/که گریز از جهنم را توجیه می کند ،

دریایی که مرا در خود غرق می کند/تا از همه ی گناهان و دروغ/شسته شوم...

"شاملوی بزرگ"

هوای ملس بهاری منو می بره تا انتهای نی نی چشمای نجیبت.دل تنگی شادی قلبمو چنگ می زنه.بهشت جلوی چشمام روح تو رو برام تداعی می کنه.این روزا غم نمیاد سراغم روحم به قهقه افتاده.اتفاق تازه ای در جریانه.بهار اتفاق بی نظیر همه ی زندگیمه و یادم میندازه چقدر می تونم ناب باشم و تازه و با طراوت.یادم اومده تو بهاری بهار سبز و پر از گرما و با طراوت.بیخود نیست همه جا دنبالت می گردم بس که پر گل و خوشبویی.درد بدنیا اومدن و تکرار زندگی یادم رفته من تازه متولد شدم عین گلا و علفای سبز و رنگارنگ اطرافم.تو اندیشه های شادم به تو می اندیشم و افسوس می خورم بر فراموشی تولدم که با تو رنگی شده بود.چقدر اسیر دنیا شدم و چه راحت سپردمش به دورای دور ذهنم.غبار کدر تولد روحمو ،پاک می کنم و با صدای بلند به خودم قول میدم یادم نره چطور کمکم کردی تا خودمو پیدا کنم.

پی نوشت:خدایا برای همه ی بهارایی که مست و شاد نود و سه روز پرواز می کنم و از ته قلبم می خندم ازت ممنونم.


نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین1391ساعت 18:52 توسط آیدا در آینه| |

بازکن پنجره را /و ببین پر زدن بلبل باغ
که شده مست زبوی خوش و جان بخش بهار
وبکش با نفسی تند و عمیق /بوی عطر گل یاس
وببین مرغک آزردۀ عشق/که حزین بود و نزار
با شکوفایی گلهای بهار/شده سرمست غرور
دیگر آن سوزش سرمای زمستان /نخورد بر بدن سبز درخت
یا که شلّاق خزان /نکند غنچۀ گل را پرپر
بازکن پنجره را
پرکن از رایحه و عطر بهار /ریۀ خسته ز سوز و سرما
و ببین در همه جا /فرشی از سبزه وگل پهن شده ست
تک درختی که زسرما بدنش می لرزید/جامۀ سبز به تن کرده/تنش گرم شده ست
پولکی را که سپید است و قشنگ/یا که زرد است و بنفش
دست خیّاط زمان/روی این جامۀ سبز/دانه دانه زده با زیبایی
گوییا فصل بهار/کرده بر پیکر این تازه عروس
تورخوش رنگ و سپید/از لطافت چو حریر
این بهار هم گذرا است

سال دیگر شاید
نتواند بگشاید« جاوید »
باز کن پنجره را     
                                                                                                             "محمدجاوید"

بوی بهار از یه ماه پیش همه رو مات خودش کرده اما دلا با این عطر دل انگیز و شور زندگی تو جدل سختی پرپر میزنن انگار اصرار دارن بهاری برای بهاری شدن نیست!غم اونقدر تو دلا خونه کرده که همه داریم به سادگی زیبایی و طراوت شیرین نوروز رو از دست میدیم بی خبریم از بهار سال دیگه که شاید آرزو هامون رو بر باد بده!دعا می کنم دلامونو پیدا کنیم و با هرچی که بهانه ای میشه برای سکون و سکوت و غم مبارزه کنیم.دعا می کنم شادی دلامونو مثل پرنده ها فریاد بزنیم و روزامون رو مثل امواج دریا خروشان و پر انرژی ادامه بدیم.دعا می کنم سبز باشیم و سبزی رو برای هم جا بندازیم.دعا می کنم آرزوهامون معقول باشه و برای رسیدن بهشون خسته و دلگیر نباشیم.دعا می کنم عشق و دوست داشتن رو یاد بگیریم و بهم هدیه بدیم و ارزش واقعی شو بشناسیم.دعا می کنم سلامت باشیم و شکرگزار این سلامتی.دعا می کنم فرهنگ و تمدن و آیین اصیل ایرانی رو به یاد بیاریم و ارزش واقعی خودمون رو پیدا کنیم.دعا می کنم آرزوهای قشنگ همه برآورده بشه.

نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند1390ساعت 23:36 توسط آیدا در آینه| |

همه چیز گاه اگر کمی تیره می نماید/باز روشن می شود زود
تنها فراموش مکن این حقیقتی ست:
بارانی باید، تا رنگین کمانی برآید
و لیموهایی ترش تا که شربتی گوارا فراهم شود
و گاه روزهایی در زحمت
تا که از ما انسان هایی تواناتر بسازد
خورشید دوباره خواهد درخشید،زود
                                            خواهی دید.
"کولین مک کارتی"
روزای سخت ندونم کاریام کم کم داره تموم میشه.یه جورایی دارم یاد می گیرم بزرگ بشم.دیگه نمی ترسم بعد از ویرانی دنیام همه چیز تموم بشه.دارم درک می کنم ویرانی باید باشه تا بتونم ساختن و یاد بگیرم.بیخود نیست که عاشق بارونم.بارون که می باره آفتاب شیرین تر می تابه.انگار کینه و بدی و غم و با خودش می بره به دورای دور.اونقدر دور که دیگه حتی یادم نمیاد یه روزی وجود داشتن.خستگیم داره میره.دارم درخشش و آفرینش رنگین کمون و می بینم.روزای سیاه و غمناک دل تنگی و نا امیدی تموم میشه.دنیای هممون یکی می شه.بعد از بارون دیگه کسی نمی گه دنیای من و تو دو تا دنیای جداست و اینو مجوز جداییش بدونه.امیدوارم سال جدید دنیای هممون مثل هم و شیرین بشه.

نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 20:14 توسط آیدا در آینه| |

با تو بودن خوبست/و کلام تو/مثل بوی گل در تاریکی،وسوسه انگیز است...

گفتگو با تو/مثل گرمای نفس های بلند آتش/می بر د چشم خیالم را /تا...دورترین خاطره ها...

مثل دریایی تو/انده انگیز و غرور آهنگ...

مثل ساحل که پر از آواز است/مثل دشتستان/که بزرگ و باز است....

با تو بودن خوبست/تو چراغی من شب/که به نور تو.../کتاب دل خود را که خطوط تن توست/خوش خوشک می خوانم...

با تو بودن خوب است/مثل تو مثل خودت ....

"منوچهر آتشی"


با تو بودن خوبست.این تنها جوابیه که بعد چند بار پرسش و سماجتت به ذهنم خطور می کنه!فقط شاد باش و از زندگیت لذت ببر.چشمتو که رو با هم بودن نبندی همه چیز تو نگاهت رنگ جواب می گیره.یه لحظه که دنبال نسبت و عنوان و هدف و آینده نباشی شادی رو حس می کنی.بذار تنها نسبتم با تو انسانیت باشه و همنوعی!خیلی غریبانه ست؟نسبت کمیه؟به درد دلدادگی نمی خوره؟اگه همه ی این بی نسبتیا را کنار هم بذاری مطمئناً درس بزرگی می گیری!جوابی برای سوال هزار باره ت ندارم.خوب که دقت می کنم فقط یه چیز میاد تو ذهنم.من با تو خودم و عاشقانه های دلمو می شناسم.دلم صاف میشه و عاشق پس جوابتو فقط می خونم:با تو بودن خوبست...

نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند1390ساعت 23:55 توسط آیدا در آینه| |

من نیمه شب نگاه به ساعت نمی کنم/می میرم و ... به بی تویی عادت نمی کنم
رفتی ولی بدان که پس از تو به عشق تو/حتی درون شعر خیانت نمی کنم
گفتی که دوست داشتن ات یک نباید است/قانون به این بدی؟... نه رعایت نمی کنم
از یاد بردن همه ی آن معاشقات؟!.../در جنگ خویش با تو دخالت نمی کنم
با از تو گفتن است که من زنده م ولی/ای عاشق سکوت!صدایت نمی کنم
                                                                                                            "مهرگان مهدوی وش-معاصر"
تو فضای غم شادی بزرگی معلق موندم.نبایدهای دست و پاگیر داره پرپرم می کنه!تو همه ی شبای بی اتفاقم تو می درخشی.بعد این همه مدت مطمئن شدم بی نظیرترین و اولین اتفاق زندگیم شدی و منو بردی تا اوج ستاره های رنگی.اونجایی که فقط حس ناب عاشقی من بلده و تو حتی نمی خوای یه سری بش بزنی شاید خوشت بیاد و ساعتی تو دنیای پر نقش و نگار و پرانش اطراق کنی!شایدم می ترسی دنیامو ببینی و راه برگشتت یادت بره؟!ترس ترس ترس!تنها حسیه که بین من و تو مشترکه!من می ترسم از نبودنت و تو می ترسی از بودنم و این وجه اشتراک بزرگ ما را هر روز از هم دور و دور تر می کنه!!!!!گاهی روزای دست و پاگیر پر از منطق و دلیل و عقل منو با سر میکوبه به سنگ سیاه زندگی مردمی و چشمای خیسم بهت حق میده و به من آرامش.شاهد آدمای عاقل و بی احساسی میشم که برق نگاه نباید ها و سرزنش هاشون دیونه م میکنه و بدرقه ی راهم میشه تا شبای رنگی پر از رویا وستاره هام!!!!پس شبای رنگی پرستاره مو ازم نگیر....
پی نوشت:سکوت و ... !!!!!!!!

نوشته شده در جمعه 5 اسفند1390ساعت 14:34 توسط آیدا در آینه| |

تو را بخاطر عطر نان گرم .../بخاطر برفی که آب می شود .../برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت.../لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت.../بخاطر خاطره ها دوست می دارم...

برای پشت کردن به ارزوهای محال .../بخاطر نابودی توهم و خیال .../بخاطردود لاله های وحشی .../بخاطر گونه ی زرین افتاب گردان.../برای بنفشه ها دوست می دارم...
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم...

برای لبخند تلخ لحظه ها .../پرواز شیرین خا طره ها ...

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم.../اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان .../به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم...

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام .../به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام .../و برای نخستین گناه دوست می دارم...
                                                                                                     "پل الوار فرانسوی"
حس دلم گم شده.یه جورایی با خودم غریبه م!از همه ی خوبیای دنیا غم از اون دورای دور چشمک می زنه و برام دلبری می کنه!هرچه بیشتر دور می شم غم نزدیک تر میشه و من بی خیال هرچی زیبایی و شادیه سفت و سخت جذب دلبریاشم!اصلا یادم رفته شادی و عشق چیه و این وسط کجا نشسته.یه روزی به خودم اومدم دیدم تو تویی و من یه غریب آشنا!تو همونی که به من قدرت عاشقی میدی و توان پرواز و رهایی از هر چی قید و بند زندگیه و من یه غریب آشنا!همه ی صفا و صمیمیتت لابلای اشتباهات کوچیکت گم شدن و من تو هزار توی وحشتناک ناباوری موشکافانه پیداشون کردم!!!!چشمات که باز شدن و برقشون چشامو باز کرد طعم رهایی و بخششو چشیدم.اونجا بود که فهمیدم تو را دوست دارم.نه برای آینده و گذشته فقط برای حال.همین حالا که دلیل شادی و بودنمی!

نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند1390ساعت 22:58 توسط آیدا در آینه| |